دیروز و امروز حسابی دسته گل به آب داده ام از آن روز هایی که حواسم اصلا سرجایش نیست .برای اوّلین بار در تاریخ رانندگی پر افتخارم جریمه شدم.گاز و یحچال رو تمیز کردم (علما دانند چه کار طاقت فرسایی است )بعد برای اوّلین بار در تاریخ بسیار پر بار آشپزی ام سوپ جو سر رفت . ظرف آب مرغ رو هم با احتیاطی وصف ناپذیری برعکس کردم تو یخچال .بقیه اش رو میشه حدس زد .بعدش مسجد و صف عزادار و ناله و گریه و هیچ ،وصیّت کردم خاکم کنن و برگردن برن سر زندگیشون سوم و هفتم و هشتم و چهلم و ...این چرخه آدمو فرسوده میکنه .آخرش میشینه مثل من هذیان میگه .مراسم سالگرد بابا بود حسابی ریختم به هم تا فردا صبح که بقیّه بیدار بشن آروم میشم.باید آروم بشم

مدّاح امروزاشعار پروین اعتصامی رو می خوند.یک لحظه حواسم رفت به سال ها قبل زمانی که مامان همین شعرها رو برام می خوند و من هیچی نمی فهمیدم ولی حالا خوب درک می کنم .به چه بهایی؟واقعا به چه بهایی؟قدر داشته هاتون رو بدونید .خانواده تون ،سلامتی تون ،آرامش و شادمانی تون برای کسایی مثل من که خیلی به اعضای خانواده شون وابسته بودن و هستند تحمّل مرگ عزیزی خیلی سخته ولی باز هم صبر می کنیم چاره ای جز صبور بودن نداریم .دایره ی صبرمون رو باید وسیع تر بکنیم .خودم به خودم دلداری میدم حالا تا چه حد بتونم عملی کنم ؟به شرایط  سخت تری فکر میکنم .یه جایی از من پرسیدن سخت ترین کار دنیا چیه ؟گفتم :بخشش در لحظه ی قصاص

خوب میدونم نوشته ی بی ربطی هست ولی میشه یه چیزایی ازش درآورد .باور کنید حال و حوصله ی بازخوانی و ویرایش ندارم