دوردست متروک

روزی دردوردست های متروک مرا به یاد خواهی آورد
اکنون ساکتم امّا پر از فریاد
خاموشم امّا شعله ور
آرامم امّا خروشان
و
من
در انتظار آن دوردست متروکم

روزی دردوردست های متروک مرا به یاد خواهی آورد
اکنون ساکتم امّا پر از فریاد
خاموشم امّا شعله ور
آرامم امّا خروشان
و
من
در انتظار آن دوردست متروکم
بار دیگر زاده شدم
دریغا زمانی که پوسیدم
و
شگفتا آنگاه که دوباره جان گرفتم
هر بار ،با انديشه ام
پسرم امتحان بنویسیم داره .ده نمره انشا وده نمره بنویسیم .راستش من که دیگه کم میارم خیلی سخت شده ما این قواعد رو دبیرستان میخوندیم.دخترم هم از روی یه کتاب داستان داره تقلید میکنه ومینویسه وچقدر به این نوشتنش افتخار میکنه!!!
برام یه نقاشی کشیده زدم به یخچال وقتی بره مهد براتون اسکنش میکنم.
راستی دلتون میخواست مامانتون چه جوری بود؟ میخوام ببینم الان بچه ها چه انتظاری از من دارن ؟
یه جایی خوندم بهترین اسباب بازی بچه ها مامان وبابا شونن .که کاملا درسته ولی خب میخواستم نظر شما رو هم بدونم.
به نظرت خدا مهربون نیست ؟!
به نظرت خدا مهربون نیست ؟!
خدای مهربون ممنون برای همه چیز
این متن رو برام ایمیل کرده بودند،بد نيست شما هم بخونينش
امروز یه سر به مادربزرگم زدم.مریضه َخیلی ناتوان شده ولی وجود بیمارش هم پناه منه
او که آنجا بی تاب و بی قرار ،ناتوان از گفتن دردش در عذاب است
روح خسته اش بيزار از هر چه رنگ و لعاب است
جان من است
مادربزرگ بيمار من است
خيلي دلم گرفته ،خيلي زياد
اين شعر رو يادم نيست كجا ديدم ولي خيلي مناسب حال منه
(کجایی مادر بزرگ؟
که منم مادر شدم
با همه بی خبری
حالا از حال تو باخبر شدم
قصه های تو یه جون دیگه داشت
قصه های تو یه دنیای دیگه
یه زمین
یه آسمون دیگه داشت
قصه های تو منو خواب می کرد
حرفای قشنگ تو دلمو آب می کرد
حالا اون حرفا دیگه مادر بزرگ!
همه تکراری شده
چشمی که با قصه هات خواب می رفت
همه شب اسیر بیداری شده
کجایی مادربزرگ؟
که منم مادر شدم
تو پر قصه بودی برای من
من برای دخترم چی چی دارم که بگم؟!
«مریم»)
شعرى از پابلو نرودا
تو را دوست میدارم
تو را
به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستهام دوست میدارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک میبینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست میدارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
من اين شعر پل الوار رو خيلي دوست دارم فكر كردم بهتره شما هم بخونينش
مثلا يكي از اختراعات جديدش اينه كه ايضا همون تكراره پس يه سطر مشق مينويسه يه سطر ايضا
ميزنه درنتيجه چي ميشه؟ همون دوتا مشقي كه آقاشون گفته
پسرم فردا امتحان علوم داره ،به نظرم سيستم آموزشي خيلي اشكال داره،خيلي به بچه ها فشار مياد
بيشتر از اونا به ما مادرا
من كه بعضي وقتا كلافه ميشم خيلي دست تنهام، خيلي ،به پسرم ميرسم دخترم ميمونه
احساس ميكنم به دخترم كمتر ميرسم و اين عذاب وجدان خيلي اذيتم ميكنه .خودمم اين وسط گم
شدم

من یه مادرم
راستی ما مادرا چه قدر به خودمون فکر میکنیم؟ اصلا یادمون می افته خودمون هم هستیم؟
از اوَل صبح بدو بدو تا آخرشب،ولي چرا؟
تا حالا فكر كردين كه به خاطر بچه ها هم كه شده بايد يه كمي هم براي خودمون وقت بزاريم.
بعضي از مادرا وقتي يه كم وقت اضافه ميارن احساس گناه ميكنن!!!
ولي من فكر ميكنم بايد نسبت به زمان وعلايق خودمون وشرايط خونوادمون براي خودمون هم
برنامه داشته باشیم.اینطور نیست؟
مادری کردن فقط پختن وشستن نیست.باید نسبت به زمان با بچه ها برخوردکرد ولازمه اینکار
به قول امروزیا up to dateبودنه خب باید به روز بود.
هیچ میدونین وقتی از صبح دارین گرد وخاک مبل ومیز رو پاک میکنین ،بچه پشت كامپيوتر
ببخشيدهمون رايانه خودمون نشسته چي كار ميكنه؟وخيلي چيزاي ديگه مثل اين
راستي آخرين باري كه براي كوچولوتون كتاب خوندين كي بود؟يادتون مياد؟شايد بگين حوصله
داري؟...مگه بيكارم .منم منظورم همينه كار داشتن از نظر شما چيه؟اتو ،جارو،آشپزي يا
دوره هاي دوستانه ،شايدم خريد رفتن و آرايشگاه وخياط و.....
ولي اين يه واقعيته،چي فكر ميكنين؟
به نام خاتم كار بال پروانه ها
انگار هنوز كسي هست.دلي كه مي طپد وگوشي كه ميشنود، چشمي كه
ميبيند.
ومن بپا مي خيزم. دوباره ازنو آغاز ميكنم. پوست مي اندازم وبا خودم رو در
رو ميشوم.بله اين
منم
هنوز پرهستم از شور وشعف ،لبريزم از روياهاي كودكانه وچه شادم با
يك لبخند وچه شگفت انگيز كه در گوشه روحم هنوز تكه اي هست كه پاك
باقي مانده و
ميدرخشد.
هنوز راهي دارم به برگشتن از سياهي ودويدن سوي نور، آن تكه صاف
وصيقلي ونوراني
روحم را چراغ
راهم ميكنم وبازميگردم.