دوردست متروک

 

روزی دردوردست های متروک مرا به یاد خواهی آورد

اکنون ساکتم امّا پر از فریاد

خاموشم امّا شعله ور

آرامم امّا خروشان

و

من

در انتظار آن دوردست متروکم

 

انديشه ام

 

   بار دیگر زاده شدم

           دریغا زمانی که پوسیدم

     و

         شگفتا آنگاه که دوباره جان گرفتم

                                         هر بار ،با انديشه ام

دلتون میخواست مامانتون چه جوری بود؟

 

پسرم امتحان بنویسیم داره .ده نمره انشا وده نمره بنویسیم .راستش من که دیگه کم میارم خیلی سخت شده ما این قواعد رو دبیرستان میخوندیم.دخترم هم از روی یه کتاب داستان داره تقلید میکنه ومینویسه وچقدر به این نوشتنش افتخار میکنه!!!

برام یه نقاشی کشیده زدم به یخچال وقتی بره مهد براتون اسکنش میکنم.

راستی دلتون میخواست مامانتون چه جوری بود؟ میخوام ببینم الان بچه ها چه انتظاری از من دارن ؟

یه جایی خوندم بهترین اسباب بازی بچه ها مامان وبابا شونن .که کاملا درسته ولی خب میخواستم نظر شما رو هم بدونم.

به نظرت خدا مهربون نیست ؟!

به نظرت خدا مهربون نیست ؟!

 جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه."
جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز میکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو به دست پدرش داد.
پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!

خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده.
او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم،
تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.

به نظرت خدا مهربون نیست ؟!
خدای مهربون ممنون برای همه چیز

این متن رو برام ایمیل کرده بودند،بد نيست شما هم بخونينش

 

 

مادربزرگ

 

                                                         

امروز یه سر به مادربزرگم زدم.مریضه َخیلی ناتوان شده ولی وجود بیمارش هم پناه منه

  او که آنجا بی تاب و بی قرار ،ناتوان از گفتن دردش در عذاب است

روح خسته اش بيزار از هر چه رنگ و لعاب است

جان من است

مادربزرگ بيمار من است

خيلي دلم گرفته ،خيلي زياد

اين شعر رو يادم نيست كجا ديدم ولي خيلي مناسب حال منه

(کجایی مادر بزرگ؟

که منم مادر شدم

با همه بی خبری

حالا از حال تو باخبر شدم

قصه های تو یه جون دیگه داشت

قصه های تو یه دنیای دیگه

یه زمین

یه آسمون دیگه داشت

قصه های تو منو خواب می کرد

حرفای قشنگ تو دلمو آب می کرد

حالا اون حرفا دیگه مادر بزرگ!

همه تکراری شده

چشمی که با قصه هات خواب می رفت

همه شب اسیر بیداری شده

کجایی مادربزرگ؟

که منم مادر شدم

تو پر قصه بودی برای من

من برای دخترم چی چی دارم که بگم؟!
                                                        «مریم»)

( تو را دوست ندارم...) پابلو نرودا

( تو را دوست ندارم...) پابلو نرودا

دوستت ندارم
چنان که گویی زبر جدی یا گل نمک
یا پرتاب آتشی از درون گل میخک




تو را دوست دارم
همانند بعضی چیزهای سیاه
که باید دوست داشت
محرمانه، بین سایه و روح

تو را دوست دارم
همانند گلی
که هرگز شکفته نشد ولی
در خود نور پنهان گلی را دارد.

ممنون از عشق تو
شمیم راستینی از عطر
برخاسته از زمین
که می روید در روحم سیاه

تو را دوست دارم
بدون آنکه بدانم
چگونه،چه وقت،از کجا
دوستت دارم
سریح،بون پیچیدگی و غرور
تو را دوست دارم
چون راه دیگری نمیدانم که در آن
"من" وجود ندارم و تو...

چنان نزدیکی که دستهای تو
روی سینه ام،دست من است
چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند
وقتی بخواب میروم..

مترجم مهناز بدیهیان اوبا

پس از مرگم

نمیدانم پس از مرگم چه خواهم شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم و خمودش را

فشارد بر گلویم سخت

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...

" دکتر علی شریعتی"

باور

باور نمی کند دل من مرگ خویش را

نه،نه من این یقین را باور نمی کنم

تا همدم من است نفسهای زندگی

من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

آخرچگونه گل،خس وخاشاک می شود

آخر چگونه این همه رویای نو نهال

نگشوده گل هنوز،ننشسته در بهار

می پژمرد به جان منوخاک می شود

در من چه وعده هاست

در من چه هجرهاست

در من چه دستها به دعا مانده روز و شب

اینها چه می شود

آخر چگونه این همه عشاق بی شمار

آواره از دیار

در کوره راهها همه خاموش می شوند

باور کنم که دخترکان سفید بخت

بالای بامها و کنار دریچه ها

چشم انتظار یار سیه پوش می شوند

باور کنم که عشق نهان میشود به گور

بی آنکه سر کشد گل عصیانش زخاک

باور کنم که دل روزی نمی تپد

نفرین بر این دروغ،دروغ هراسناک

پل می کشد به ساحل آینده شعر من

تا رهروان سر خوش از آن گذر کنند

پیغام من به بوسۀ لبها ودستها،پرواز می کند

باشد که عا شقان به چنین پیک آشتی

یک ره نظر کنند

در کاوش لبها ودستهاست

کاین نقش آدمی برلوحۀ زمان جاوید می شود

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما

یک روز بی هوا

سر می زند زجایی وخورشید می شود

تا دوست داریم،تا دوست دارمت

تا اشک ما به گونۀ هم می چکد زمهر

تا هست در زمان یکی جان دوست دار

کی مرگ می تواند،نام مرا بروبد از یاد روزگار

بسیار گل که از کف من برده است باد

اما من غمین،گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم

می ریزد عاقبت،روزی برگ من

یک روز چشم من هم در خواب می شود

زین خواب چشم هیچ کس را گریزنیست

اما درون باغ،همواره عطر باور من در هوا پر است





"سیاوش کسرایی"

به آرامی آغاز به مردن ميكنی

                   شعرى از پابلو نرودا                                                                                 

به آرامی آغاز به مردن ميكنی
 
اگر سفر نكنی
،

اگر كتابی نخوانی
،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن ميكنی
 
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی
،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن ميكنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی
،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش
،

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند

و ضربان قلبت را تندتر مي
كنند،

دوری كنی .. .. .
،

تو به آرامی آغاز به مردن ميكنی

اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی
، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات ورای مصلحت
انديشی
 
 بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن
!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری
!

شادی را فراموش نكن!

تو را دوست می‌دارم

تو را دوست می‌دارم

          


تو را
به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته‌ام دوست می‌دارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گل
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک می‌بینم.

بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.


تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.



I love you for all the women I haven't known
I love you for all the times in wich I haven't lived
For the scent of the wide open spaces and the smell of hot bread

For the melting snow and for the first flowers
For the innocent animals wich haven't been frightened by man
I love you to love
I love you for all the women I don't love


Who reflects me if not you yourself-I see myself so little
Without you I see nothing but an empty space
Between those other times and today
There have been all those deaths that I have crossed on straw
I have not been able to break through the wall of my mirror
I've had to learn life word by word
How one forgets

I love you for all the wisdom, which is not mine
For health
I love you against everything wich is only illusion
For that immortal heart over wich I have no power
You think that you are doubt but you're just reason
You are the powerful sun that rushes to my head
When I am sure of myself

پل الوار

من اين شعر پل الوار رو خيلي دوست دارم فكر كردم بهتره شما هم بخونينش

از موارد استفاده ايضا

يه پسر ده ساله دارم كه كمي بيشتر از يه كم باهوشه

مثلا يكي از اختراعات جديدش اينه كه ايضا همون تكراره پس يه سطر مشق مينويسه يه سطر ايضا

ميزنه درنتيجه چي ميشه؟ همون دوتا مشقي كه آقاشون گفته

امتحان بچه ها

پسرم فردا امتحان علوم داره ،به نظرم سيستم آموزشي خيلي اشكال داره،خيلي به بچه ها فشار مياد

  بيشتر از اونا به ما مادرا

من كه بعضي وقتا كلافه ميشم خيلي دست تنهام، خيلي ،به پسرم ميرسم دخترم ميمونه

 احساس ميكنم به دخترم كمتر ميرسم و اين عذاب وجدان خيلي اذيتم ميكنه .خودمم اين وسط گم

 شدم

مادرانه

 

من یه مادرم

راستی ما مادرا چه قدر به خودمون فکر میکنیم؟ اصلا یادمون می افته خودمون هم هستیم؟

از اوَل صبح بدو بدو تا آخرشب،ولي چرا؟

تا حالا فكر كردين كه به خاطر بچه ها هم كه شده بايد يه كمي هم براي خودمون وقت بزاريم.

بعضي از مادرا وقتي يه كم وقت اضافه ميارن احساس گناه ميكنن!!!

ولي من فكر ميكنم بايد نسبت به زمان وعلايق خودمون وشرايط خونوادمون براي خودمون هم

 برنامه داشته باشیم.اینطور نیست؟

مادری کردن فقط پختن وشستن نیست.باید نسبت به زمان با بچه ها برخوردکرد ولازمه اینکار

به قول امروزیا up to dateبودنه خب باید به روز بود.

هیچ میدونین وقتی از صبح دارین گرد وخاک مبل ومیز رو پاک میکنین ،بچه پشت كامپيوتر

 ببخشيدهمون رايانه خودمون  نشسته  چي كار ميكنه؟وخيلي چيزاي ديگه مثل اين

راستي آخرين باري كه براي كوچولوتون كتاب خوندين كي بود؟يادتون مياد؟شايد بگين حوصله

 داري؟...مگه بيكارم .منم منظورم همينه كار داشتن از نظر شما چيه؟اتو ،جارو،آشپزي يا

دوره هاي دوستانه ،شايدم خريد رفتن و آرايشگاه وخياط و.....

ولي اين يه واقعيته،چي فكر ميكنين؟

 

 

                                  

   به نام خاتم كار بال پروانه ها


 

   

انگار هنوز كسي هست.دلي كه مي طپد وگوشي كه ميشنود، چشمي  كه

 ميبيند.

ومن بپا مي خيزم.  دوباره ازنو آغاز ميكنم. پوست مي اندازم وبا خودم رو در

رو ميشوم.بله اين

 منم

هنوز پرهستم از شور وشعف ،لبريزم از روياهاي كودكانه وچه شادم با

يك لبخند وچه شگفت انگيز كه در گوشه روحم هنوز تكه اي هست كه پاك

 باقي مانده و

ميدرخشد.

 هنوز راهي دارم به برگشتن از سياهي ودويدن سوي نور، آن تكه صاف

 وصيقلي ونوراني

 روحم را چراغ

 راهم ميكنم وبازميگردم.