اين دور از دسترس ِبي صدا...

با من سخن بگو

از دلتنگی های ِناتمام ِ دل هامان

از دنياي ِكودكي مان كه به وسعت حياط كوچك خانه ايي قديمي بود

از دروازه باني هايت ،از گل نزدن هايِ عمدي ِمن

از بعذازظهرهاي ِپاييز و خواب هاي ِلذّت بخش ِزير نور آفتاب

از راه رفت وبرگشت مدرسه ،يادت هست ؟

به من نگاه كن

همان چشم ها ،همان نگاه ِمبهم ِغبارآلود

دست هايت را به من بده

همان دست ها،همان سرانگشتان ِهنرمند

با من حرف بزن

 بامن از ذرّه ذرّه ي ِتنهايي ات ،از خلا ءبگو

سكوت ،سكوت ،سكوت تا كِي ؟

متن سخنرانی سال  2005 دانشگاه استنفورد

 

من امروز خيلي خوشحالم كه در مراسم فارغ التحصيلي شما كه در يكي از بهترين دانشگاه هاي دنيا درس مي خوانيد هستم. من هيچ وقت از دانشگاه فارغ التحصيل نشده ام. امروز مي خواهم داستان زندگي ام رابرايتان بگويم. خيلي طولاني نيست و سه تا داستان است .

اولين داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بي ربط زندگي هست.

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج ريد ترك تحصيل كردم ولي تا حدود يك سال و نيم بعد ازترك تحصيل تو دانشگاه مي آمدم و مي رفتم و خب حالا مي خواهم براي شما بگويم كه من چرا ترك تحصيل كردم. زندگي و مبارزه ي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بيولوژيكي من يك دانشجوي مجرد بودكه تصميم گرفته بود مرا در ليست پرورشگاه قرار بدهد كه يك خانواده مرا به سرپرستي قبول كند . اوشديداً اعتقاد داشت كه مرا يك خانواده با تحصيلات دانشگاهي بايد به فرزندي قبول كند و همه چيز رابراي اين كار آماده كرده بود.يك وكيل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحويل بگيرندو همه چيز آماده بود تا اينكه بعد از تولد من اين خانواده گفتند كه پسر نمي خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. اين جوري شد كه پدر و مادر فعلي من نصف شب يك تلفن دريافت كردند كه آياحاضرند مرا به فرزندي قبول كنند يا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بيولوژيكي من بعداً فهميد كه مادرمن هيچ وقت از دانشگاه فارغ التحصيل نشده و پدر من هيچ وقت دبيرستان را تمام نكرده است . مادراصلي من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگي مرا امضا كند تا اينكه آن ها قول دادند كه مراوقتي كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. اين جوري شد كه هفده سال بعدش من وارد كالج شدم به خاطر اين كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهي را انتخاب كردم كه شهريه ي آن تقريباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهريه ي دانشگاه خرج مي كردم بعداز شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فايده ي چنداني برايم ندارد. هيچ ايده اي كه مي خواهم با زندگي چه كار كنم و دانشگاه چه جوري مي خواهد به من كمك كند نداشتم و به جاي اين كه پس انداز عمر پدر ومادرم را خرج كنم ترك تحصيل كردم ولي ايمان داشتم كه همه چيز درست مي شود. اولش يك كمي كمي وحشت داشتم ولي الآن كه نگاه مي كنم مي بينم كه يكي از بهترين تصميم هاي زندگي من بوده است .لحظه اي كه من ترك تحصيل كردم به جاي اين كه كلاس هايي را بروم كه به آن ها علاقه اي نداشتم شروع به كارهايي كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگي در آن دوره خيلي براي من آسان نبود. من اتاقي نداشتم و كف اتاق يكي از دوستانم مي خوابيدم. قوطي هاي خالي پپسي را به خاطر پنج سنت پس مي دادم كه با آن ها غذا بخرم .بعضي وقت ها هفت مايل پياده روي مي كردم كه يك غذاي مجاني توي كليسا بخورم. غذا هايشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوي و ابهام دروني ام تو راهي افتادم كه تبديل به يك تجربه ي گران بها شد. كالج ريد آن موقع يكي از بهترين تعليم هاي خطاطي را تو كشور مي داد. تمام پوستر هاي دانشگاه با خط بسيار زيبا خطاطي مي شد و چون از برنامه ي عادي من ترك تحصيل كرده بودم، كلاس هاي خطاطي را برداشتم. سبك آن ها خيلي جالب، زيبا، هنري و تاريخي بود و من خيلي از آن لذت مي بردم. اميدي نداشتم كه كلاس هاي خطاطي نقشي در زندگي حرفه اي آينده ي من داشته باشد ولي ده سال بعد از آن كلاس ها موقعي كه ما داشتيم اولين كامپيوتر مكينتاش را طراحي مي كرديم تمام مهارت هاي خطاطي من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحي گرافيكي مكينتاش استفاده كردم. مك اولين كامپيوتر با فونت هاي كامپيوتري هنري و قشنگ بود . اگر من آن كلاس هاي خطاطي را آن موقع برنداشته بودم مك هيچ وقت فونت هاي هنري الآن را نداشت .هم چنين چون كه ويندوز طراحي مك را كپي كرد، احتمالاً هيچ كامپيوتري اين فونت را نداشت. خب مي بينيد آدم وقتي آينده را نگاه مي كند شايد تأثير اتفاقات مشخص نباشد ولي وقتي گذشته را نگاه مي كند متوجه ارتباط اين اتفاق ها مي شود. اين يادتان نرود شما بايد به يك چيز ايمان داشته باشيد، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگي تان يا هر چيز ديگري. اين چيزي است كه هيچ وقت مرا نا اميد نكرده است و خيلي تغييرات در زندگي من ايجاد كرده است .

داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است.

من خرسند شدم كه چيزهايي را كه دوستشان داشتم خيلي زود پيدا كردم. من و همكارم هواز شركت اپل را درگاراژ خانه ي پدر و مادرم وقتي كه من فقط بيست سال داشتم شروع كرديم ما خيلي سخت كاركرديم و در مدت ده سال اپل تبديل شد به يك شركت دو بيليون دلاري كه حدود چهارهزار نفر كارمندداشت. ما جالب ترين مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بوديم؛ مكينتاش. يك سال بعد از درآمدن مكينتاش وقتي كه من فقط سي ساله بودم هيأت مديره ي اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوري يك نفر مي تواند از شركتي كه خودش تأسيس مي كند اخراج شود، خيلي ساده. شركت رشد كرده بود و مايك نفري را كه فكر مي كرديم توانايي خوبي براي اداره ي شركت داشته باشد استخدام كرده بوديم. همه چيز خيلي خوب پيش مي رفت تا اين كه بعد از يكي دو سال در مورد استراتژي آينده ي شركت من با اواختلاف پيدا كردم و هيأت مديره از او حمايت كرد و من رسماً اخراج شدم. احساس مي كردم كه كلدستاورد زندگي ام را از دست داده ام. حدود چند ماهي نمي دانستم كه چه كار بايد بكنم . من رسماً شكست خورده بودم و ديگر جايم در سيليكان ولي نبود ولي يك احساسي در وجودم شروع به رشد كرد .احساسي كه من خيلي دوستش داشتم و اتفاقات اپل خيلي تغييرش نداده بودند. احساس شروع كردن ازنو. شايد من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل يكي از بهترين اتفاقات زندگي من بود. سنگيني موفقيت با سبكي يك شروع تازه جايگزين شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگي من پر از خلاقيت بود.در طول پنج سال بعد يك شركت به اسم نكست تأسيس كردم و يك شركت ديگر به اسم پيكسار و با يك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم. پيكسار اولين ابزار انيميشن كامپيوتر دنيا را به اسم توي استوري  به وجود آورد كه الآن موفقترين استوديوي توليد انيميشن در دنيا ست. دريك سير خارق العاده ي اتفاقات، شركت اپل نكست را خريد و اين باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژي ابداع شده در نكست انقلابي در اپل ايجاد كرد .من با زنم لورن زندگي بسيار خوبي را شروع كرديم. اگر من ازاپل اخراج نمي شدم شايد هيچ كدام از اين اتفاقات نمي افتاد. اين اتفاق مثل داروي تلخي بود كه به يك مريض مي دهند ولي مريض واقعاً به آن احتياج دارد. بعضي وقت ها زندگي مثل سنگ توي سر شما مي كوبد ولي شما ايمانتان را از دست ندهيد. من مطمئن هستم تنها چيزي كه باعث شد من در زندگي ام هميشه در حركت باشم اين بود كه من كاري را انجام مي دادم كه واقعاً دوستش داشتم .

داستان سوم من در مورد مرگ است .

من هفده سالم بود يك جايي خواندم كه اگر هر روز جوري زندگي كنيد كه انگار آن روز آخرين روززندگي تان باشد شايد يك روز اين نظر به حقيقت تبديل بشود. اين جمله روي من تأثير گذاشت و از آن موقع به مدت سي و سه سال هر روز وقتي كه من توي آينه نگاه مي كنم از خودم مي پرسم اگر امروزآخرين روز زندگي من باشد آيا باز هم كارهايي را كه امروز بايد انجام بدهم، انجام مي دهم يا نه. هر موقع جواب اين سؤال نه باشد من مي فهمم تو زندگي ام به يك سري تغييرات احتياج دارم. به خاطر داشتن اين كه بالآخره يك روزي من خواهم مرد براي من به يك ابزار مهم تبديل شده بود كه كمك كرد خيلي ازتصميم هاي زندگي ام را بگيرم چون كه تمام توقعات بزرگ از زندگي، تمام غرور، تمام شرمندگي از شكست، در مقابل مرگ رنگي ندارند. حدود يك سال قبل دكترها تشخيص دادند كه من سرطان دارم .ساعت هفت و سي دقيقه ي صبح بود كه مرا معاينه كردند و يك تومور توي لوزالمعده ي من تشخيص دادند. من حتي نمي دانستم كه لوزالمعده چي هست و كجاي آدم قرار دارد ولي دكترها گفتند اين نوع سرطان غيرقابل درمان است و من بيشتر از سه ماه زنده نمي مانم . دكتر به من توصيه كردبه خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش اين بود كه براي مردن آماده باشم و مثلاً چيزهايي كه درمورد ده سال بعد قرار بود به بچه هايم بگويم در مدت سه ماه به آن ها يادآوري بكنم. اين به اين معني بودكه براي خداحافظي حاضر باشم. من با آن تشخيص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روي من آزمايش اپتيك انجام دادند .آن ها يك آندوسكوپ را توي حلقم فرو كردند كه از معده ام مي گذشت و وارد لوزالمعده ام مي شد. همسرم گفت كه وقتي دكتر نمونه را زير ميكروسكوپ گذاشت بي اختيار شروع به گريه كردن كرد چون كه او گفت كه آن يكي از كمياب ترين نمونه هاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ يك واقعيت مفيد و هوشمند زندگي است. هيچ كس دوست ندارد كه بميرد حتي آنهايي كه مي خواهند بميرند و به بهشت وارد شوند. ولي با اين وجود مرگ واقعيت مشترك در زندگي همه ي ما ست. شايد مرگ بهترين اختراع زندگي باشد چون مأمور ايجاد تغيير و تحول است. مرگ كهنه ها را از ميان بر مي دارد و راه را براي تازه ها باز مي كند. يادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگي كردن تو زندگي بقيه هدر ندهيد. هيچ وقت توي دام غم و غصه نيافتيد و هيچ وقت نگذاريد كه هياهوي بقيه صداي دروني شما را خاموش كند و از همه مهمتر اين كه شجاعت اين را داشته باشيد كه از احساس قلبي تان و ايمانتان پيروي كنيد. موقعي كه من سن شما بودم يك مجله ي خيلي خواندني به نام كاتالوگ كامل زمين منتشر مي شد كه يكي از پرطرفدارترين مجله هاي نسل ما بود اين مجله مال دهه ي شصت بود كه موقعي كه هيچ خبري از كامپيوترهاي ارزان قيمت نبود تمام اين مجله با دستگاه تايپ و قيچي و دوربين پولورايد درست مي شد. شايد يك چيزي شبيه گوگل الآن ولي سي و پنج سال قبل از اين كه گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ي هفتاد آن ها آخرين شماره از كاتالوگ كامل زمين را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روي جلد آخرين شماره ي شان يك عكس ازصبح زود يك منطقه ي روستايي كوهستاني بود . از آن نوعي كه شما ممكن است براي پياده روي كوهستاني خيلي دوست داشته باشيد. زير آن عكس نوشته بود

Stay hungry stay foolish

اين پيغام خداحافظي آن ها بود وقتي كه آخرين شماره را منتشر مي كردند stay hungry stay foolish

اين آرزويي هست كه من هميشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصيلي شما آرزويي هست كه

براي شما مي كنم


قبلا خونده بودمش امروز دیدم یکی از دوستام برام ایمیل کرده  دوباره خوندم ديدم اي دل غافل اين كه با منه فکر کردم بزارمش اینجا  این قسمتش رو انگار که به من گفته يادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگي كردن تو زندگي بقيه هدر ندهيد. هيچ وقت توي دام غم و غصه نيافتيد و هيچ وقت نگذاريد كه هياهوي بقيه صداي دروني شما را خاموش كند

چون مدّتي هست كه زندگي رو هدر ميدم دقيقا به خاطر اينكه افتادم تو تله ي اين غم و اندوه ،حالا ببينيم ميتوانيم برگرديم يا نه ؟

هشتمین همایش چهره های ِ ماندگار

به تمامي فرهيختگان و انديشمندان ِ كشورم از ابتدا تا كنون ارادت خاص دارم و به آنها افتخار مي كنم ولي خب بااعتراف به ناداني و ناآگاهي ِخودم باز هم فكر مي كنم ماندگارتر هاي ِخلوت نشين يا بهتر است بگويم خلوت گزيده ي زيادي مي شناسيم واين به قول آقاي ضرغامي با بومي سازي ِعلم در ايران چه ارتباطي دارد ؟كاش هيئت محترم داوران اين همايش كمي ريزبين تر باشند .

جايزه ي ويژه ايي هم براي ِمديران ِلايق ِمحقق در نظر گرفتند اگر چنين كسي را براي به قول آقاي ضرغامي براي تكميل اين زنجيره معرفي كنيم كسي هست كه صدايمان را بشنود؟چرا اينطور نااميد صحبت مي كنم نمي دانم، ولي من براي دوره ي آينده كسي رو سراغ دارم كه بي صدا كار خودش رو ميكنه ،من شاهدم چطور با چنگ و دندون حلقه ايي از اين زنجيره رو تشكيل داده ولي افسوس كه نه خودش علاقه ايي به ديده شدن داره و نه دربين غبار ِآشفتگي ها ديده ميشه ،به هرحال بعد از مدّت ها به لطف اين همايش رسانه ي ملّي را هم ديديم .

قلبي كه براي ِايران نمي تپد بهتر است نتپد .پروفسور حسابي

ابوعلی سینا ایرانی است .

ابن سینا فیلسوف عربی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!  اینو بازم یه جایی خوندم . بسیار ناراحت می باشیم .

 

من يار مهربانم

 

۲۴ آبان روز کتاب و کتاب خوانی

 آخرین کتابی که خوندین چی بود؟

 

من  اغلب چند تا کتاب رو با هم می خونم .کاری به درست یا اشتباه بودنش اين روش  ندارم ولی از کتاب خوندن لذّت مي برم خيلي زياد لذّت مي برم .اين روزها گلستان و بوستان و درستايش ِمرگ از ساراماگو و حج شريعتي وچند تا كتاب آموزش قلاب بافي روي كابينت آشپزخونه هستن . يه سبدي دارم كتابايي رو كه مي خونم ميريزم توش و اصولا كتاب به دوش هستم .همين حالا دخترم مركز دايره ايي نشسته كه محيطش از  كتاب رنگ آميزي بگيرين تا مجلّه ي دوست كودكان همه چي پيدا ميشه.پسرم كه آقاي ِمطالعه هست به معناي كامل ِ اون.  فعلا كه داره تكليفش رو مي نويسه ،بابامون هم اينروزها آموزش برنامه نويسي c به دست مي گردد.شما چي ؟

پ ن :یادم رفت در جستجوی ِزمان از دست رفته رو توي خونه ي ما هميشه يكي دو جلدش رو ميشه از زير ميزي ،تختي پيدا كرد دخترم تو كلاسشون گفته بود س در وسط مثل پروست بقيّه خنديده بودن ،صبح كه مي بردمش مهد ديدم كيفش سنگينه جستجو رو هم مي برد كه ثابت كنه همچين كلمه ايي هست

 

يكي از فوايد كشور دوست وبرادر چين و صد البتّه دغدغه ي بعضي ها در اكتشاف

 

با تشكّر از راهي

«چشمی در» خانه را بپوشانید!

 

نبودن هیچکس سخت نیست ، فراموش کردن یک بودن سخت است

نمیدونم این جمله از کی هست ولی هم نبودنش سخته هم فراموش کردنش خیلی خیلی سخته

شما یادتون نمیاد

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

شما یادتون نمیاد، که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

 شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم

شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد
شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
 شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

 
شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو

شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.
تازه نقاشیها رو یک نفر با دست میگرفت جلوی دوربین، دستش هم هی میلرزید!!
آخرش هم: تهران ولیعصر خیابان جام جم ساختمان تولید طبقه دوم، گروه کودک و نوجوان

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد،
خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم :دی

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

 

خلاصه اش کردم شایدم یادتون بیاد این آخری رو امیدوارم هرگز تکرار نشه روزگار وحشتناکی بود

 

اندر روش ِ به خورد ِبچّه ها دادن ِ آنچه كه نچشيده نمي خورند

در اینکه غذای ایرانی یه چیز دیگه  هست حرفی نیست و اگر خودستایی نباشد غذای آدری ها مخصوصا تبریزی ها یک چیز بسیار بسیار دیگرتر هست در اونم شکّي نيست ولي اين دليل نميشه كه گاهي نيم نگاهي هم به غذاهاي جاهاي ديگه نيندازيم و يه تركيب جديد ايراني ـ فرنگي ايجادنكنيم. من از اين روش در به خورد ِبچّه ها دادن ِ آنچه كه نچشيده نمي خورند خيلي استفاده كردم.يك اسم خارجكي ِ دهن پر كن و غذايي پر از موادّ ِ ايراني با ظاهر و نامي از بلاد ِ غربت .امتحانش هم كاملا مجاني هست  .همچين مي خورن . مثلا اگه بگي بادمجون با قارچ مي خوري؟قيافشون ديدنيه فوقش ميگن گرسنه نيستم ولي اگه بگين كروكت ِ فول چيكن با وجتبل همراه با سس مخصوص درست كردم مجال نميدن  .در اين موارد بايد به هوش مادرانه ي خودتون اعتماد كنين 

 

 

 اين آدرس يه سايت آشپزي هست بيشتر غذاهاش ايتالياييه .من از دستور خميرهاش براي همه چي استفاده كردم از پيتزا و پيراشكي بگيرين تا شيريني ساده

http://www.cookingwithnonna.com/index.php/Our-Nonne/polenta-con-salsiccia-e-rape.html

 

 

 
You are free, but you have to choose something. My mother used to say: "an open oven bakes no bread

پاييز

می دانم دلگیر می شوی

اما چه کنم

پاییز مرا می کشد

شیشه عطرش در جیب من مانده

و خودش رفته

تا تمام درخت ها را بیهوش کند

و بازگردد

فرصت نیست

تا برایت بگویم

برگ ریزان روح یعنی چه

و من چقدر از بوی پاییز را استشمام کرده ام

و ...

فرصت نیست

پنجره ها پس از زمستان گشوده می شوند

                                                              پونه ندايي

الفبا و ما

دخترم: 

ش مثل ِ شير

ش مثل ِ آش

ش مثل ِ عشق  عشــــــــق عشـــــــــــــق اين خيلي خوبه مامان عشـــــــــــــــــــق

چي بگم ؟

پسرمان غيرتي مي شود:

نميشه ،مامان ببين چي ميگه يه چيزي به اين بگو عشق چيه ؟اين همه كلمه

مامـــــــــــان به داداش بگو اين تكليف منه عشــــــــــــــــــــــــق خيلي هم خوبه لباس عروسي هم مي پوشيم و تاج هم ميزاريم روي سرمون تازه رژ و لاك هم داره به به

مـــــــــــامــــــــــــــان ؟؟؟؟به اين دخترت بگو اينطوري درس خوندن فايده نداره ؟آبروي منو ميبره

مـــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــان به پسرت بگو كاري به من نداشته باشه من اصلا اونو داماد خودم انتخاب نميكنم

پيدا كنيد ش غير آخر و ش آخر را ؟

 

 

چه شانسی؟

 

تجربه بی رحم ترین معلم است، چون اول امتحان می گیرد بعد درس می دهد.

گاهی جعبه ی جادو می بینیم

چقدر بی خودی های فراوانی اطرافمان هست نه؟

پنجم و ما

امسال همچنان از علوم به رياضي ،از هديه به فارسي ،ازفارسي به علوم و....اين چرخه ادامه دارد .ولي الحق معلّم امسال پسرم از اون كسايي هست كه اگه   هر بار  دستش رو بوسيد ، بازكم هست . اگر به جاي مسؤولين بودم  ايشون رو حداقل مشاور وزيز آموزش پرورش مي كردم واز تجربه هاشون استفاده مي كردم .من كه دراين يك ماه واندي كلي از ايشون ياد گرفتم و به اشتباهاتم در رفتارم باپسرم پي بردم

پروژه ايي ناتمام و من

چقدر خوشحالم که بعد از این همه کلنجار رفتن حال پسرجانمان خوب است و دلقک بازی هایمان نتیجه داد.امروز وقتی ناهار می خوردیم گفت :مامان فکر می کردم از من ناراحت میشی اگه بگم یکی منو مسخره میکنه و نمیدونم باهاش چی کار کنم ولی اصلا ناراحت نشدی خیلی هم کمک کردی.امروز همون پسر تنبیه شد به خاطر یه کار دیگه چون دل منو شکسته بود . راستش به نظر من که اصل چیز مهمی نبوده ولی پسرم توی ذهن خودش بزرگترش کرده بود. اگه قرار باشه زبانم لال زبانی دوباره درس بخونم حتما روانشناسی کودک میخونم. البتّه در اين مورد بخصوص بايد يك تشكّر ويژه از معلّم پسرم بكنم كه خيلي كمكم كردند.

امّا متاسفانه مهد دخترم اون دختر بيچاره رو به عنوان دروغگو گذاشتن گوشه ي كلاس ،صورت مساله رو پاك مي كنن كه چي بشه ؟اينجا دلقك بازي هم نميشه كرد

هنوز به رای شما نیاز داریم

دوستان عزیز

دستان آسمانیتان را به ما بسپارید، تا فردایی روشن برای تمامی کودکان نیازمند سرزمینمان بسازیم.

هنوز به رای شما نیاز داریم

به همت شما عزیزان، بیش از دوهزار رای کسب کرده ایم و علیرغم آنکه در گروه خودمان که مبازره با فقر است، اول شده ایم ولی هنوز از یک کاندیدا در گروه دیگری 1000 رای عقبتریم. بدست آوردن این تعداد رای،  کار مشکلی نیست فقط کمی همت میخواهد. لطفا چنانچه هنوز به بنیاد کودک رای نداده اید، حتما اینکار را انجام دهید تا ما بتوانیم از کمک 30هزار دلاری موسسه یوتوپیا برای به روز کردن وب سایتمان استفاده کنیم. وقت زیادی نمانده است و فقط دو روز دیگر فرصت داریم

 برای رای دادن به سایت زیر بروید

http://youtopia2010.uservoice.com/forums/81553-poverty/suggestions/1144697-a-new-face-for-child-foundation-?ref=title

و سپس کلمه "رای " را فشار کلیک کنید. شما میتوانید اسم و ایی میل خودتان را در پنجره ای که باز میشود درج کنید (ولی الزامی نیست) ولی مطمئن شود که حتما گزینه 3 رای را انتخاب میکنید

لطفا از دوستان خود نیز بخواهید که در این رای گیری حتما شرکت کنند

فقط خدا كمك كنه به همه

دهانم از حرف پر است ! اما با دهان پر ، که نمی شود حرف زد !!

ادامه نوشته

كشف جديد من

بعد از چندين روز تفحص غير مستقيم آخرش كشف كردم يكي از گروهشون مسخره اش كرده اينم خودشو كلا كشيده كنار و به معلمش گفته نمي خوام سرگروه باشم و براي اينكه گروهش امتياز نياره سكوت كرده كه مثلا اون دوستش رو تنبيه كنه بدتر ،هم گروهي هاش طردش كردن.قيافه اش ديروز ديدني بود.زير چشماش شده بود بنفش ،گروهش رو عوض كردن ببينيم چه مي شود .