مراقب پنی سیلین های چینی باشید
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب
نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و
هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه ( این مطلب رو اتفاقی توی وبلاگ همین آقا خوندم ) بخونید :
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می
خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده
ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
| هشدار در مورد مصرف آبمیوه رانـــی |
در حالی كه آبمیوه "رانی" بخش قابل توجهی از بازار نوشیدنیهای ایران را در اختیار خود گرفته و هر روز به جمع مشتریان این آبمیوه افزوده میشود، مراجع علمی از غیربهداشتی بودن این آبمیوه خبر میدهند. به گزارش خبرنگار شریف نیوز، آبمیوه "رانی" محصول شرکت "عوجان" عربستان سعودی است و گفته میشود مجوزی برای واردات آن به ایران وجود ندارد. شرکت عربستانی عوجان برای تولید "رانی"، اسانس و ذرات خشك میوه را (كه در صنعت آبمیوه به آنها "پالپ" گفته میشود) از كشورهای دیگر وارد کرده و اسانس و پالپ را به آب اضافه كرده و آبمیوه تولید میكند. ذرات معلقی که در آبمیوه مشاهده میشود، دلیلی بر تازگی آن نیست، بلکه تازگی ظاهری "رانی" به علت وجود مادهای به نام "بنزوات سدیم" میباشد.
همچنین طبق گزارش یک موسسه معتبر، با آزمایش چند قوطی آبمیوه رانی در یكی از آزمایشگاههای كشور، نتایجی كه برای قوطی حاوی نكتار انبه رانی به دست آمده حاكی از این است كه این قوطی مقدار 96.2 ppm بنزوات سدیم دارد و همچنین مقدار بنزوات سدیم در شیشه نكتار موز، 263 ppm میباشد. بنزوات سدیم، مادهی است که در صنعت مواد غذایی به عنوان نگهدارنده کاربرد دارد. از این ماده به میزان بسیار کم در سس مایونز و نوشابه استفاده میشود ولی طبق گزارش اداره استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران، استفاده از این ماده در هر نوع آبمیوه غیرمجاز است. علت غیرمجاز بودن استفاده از بنزوات سدیم در آبمیوه این است كه آبمیوه به صورت گرم در قوطی ریخته و پر میشود و به دلیل واكنشهایی که بنزوات سدیم در حرارت انجام میدهد، استفاده از آن ممنوع میباشد؛ اما در نوشابهها به این دلیل كه نوشابه به صورت سرد پر میشود، استفاده از این ماده مجاز است. گفتنی است، با توجه به محرز بودن عدم رعایت حداقل استانداردها در آبمیوه "رانی" و اطلاع برخی دستگاههای مسئول، هنوز معلوم نیست که چگونه این آبمیوه در این سطح گسترده به کشور وارد و توزیع میشود.
دوستان عزیز به نکته عنایت داشته باشید که درسته که تعدادی از خریداران، به خاطر عدم کیفیت برخی از محصولات داخلی به سراغ محصولات خارجی می روند ولی یادتان نرود که ما تحت تحریم هستیم و با توجه به برخی از مسائل سیاسی و قاچاق کالا، تمام کالاهای خارجی که در بازار ایران وجود دارند قابل اطمینان نیستند. پس برای خرید (بخصوص مواد خوراکی) به صرف خارجی بودن یک کالا اطمینان نکنید.
تزئین غذاها و انواع سالاد با زیتون خصوصا سیاه آن زیبایی خاصی را به میز غذا می دهد و این ماده غذایی بسیار مفید است، ولی لازم است نکته مهمی را در این باره بدانیم. این زیتون در کشور اسپانیا و ایتالیا به دست می آید و در کشورهای دیگر به علت شرایط خاص آب، هوا و خاک فقط زیتون سبز پرورش پیدا میکند.
در مصرف زیتون سیاه مراقب سلامتی خود باشید
اما به علت زیبایی که زیتون سیاه دارد، قیمت آن بیشتر از زیتون سبز است. بنابر این زیتون از کشورهای فوق وارد ایران نمیشود و وارد کنندگان به علت قیمت تمام شده گران، تمایلی به واردات این محصول ندارند. در عوض روشی وجود دارد که زیتون سبز را به صورت سیاه رنگ در می آورند ...
این عمل معمولا با استفاده از سولفات آهن صورت میپذیرد. این ماده سمی میباشد و این روش فرآوری مناسب نیست ولی ترکیه یکی از کشورهایی است که با این روش زیتون سیاه را تولید میکند.
با توجه به اهمیت بهداشت تغذیه و برای حفظ سلامتی خود و خانواده از خرید و مصرف زیتون سیاه در هر نوع بسته بندی جداً خودداری نمایید.
میوه های خارجی و وارداتی را با احتیاط مصرف کنید
پوست این میوه ها را نخورید. آغشته به نوعی واكس هستند
به این دلیل به این میوه ها واکس میزنند تا در مدتی که در سردخانه نگهداری میشوند (بعضا حتی تا یک سال) هم میوه و هم پوست آن دچار پلاسیدگی نشود و تازه بماند. بدین معنی که واکس از نفوذ باکتری به میوه جلوگیری میکند. با ایجاد این واكس مخصوص در سطح میوه تنفس آن را در حد متعارف کاهش داده و سدی در برابر خروج رطوبت میوه ها ایجاد می کند که باعث می شود میوه با حفظ ترکیبات اولیه همچنان شاداب باقی بماند. مرکباتی که جهت نگهداری انباری آنها از واکس یا پوشش میوه استفاده می شوند عبارت از سیب، گلابی، انار، پرتقال، موز هستند.
لطفا جهت حفظ سلامت خود، این نوع سیب ها را بعد از اینکه لایه ی واکس را همینطور که در تصویر مشاهده می کنید از روی پوست برداشتید و البته پس از شستشو و ضد عفونی میل کنید.
تــهـویـه مـطبوع ماشـیـن را بلافاصله روشن نکنید!
به محض ورود به ماشین دکمه کولر را فشار ندهید (A/C Key)
لطفا پنجره ها را بعد از اینکه وارد ماشین تان شدید باز کنید و فورا تهویه هوا را روشن نکنید. با توجه به تحقیقات انجام شده، داشبورد خودرو، صندلی، خوشبوکننده های هوا بنزن ساطع میکنند، سمی سرطان زا (به بوی پلاستیک گرم در ماشین توجه کنید) علاوه بر ابتلا به سرطان، استخوانها را مسموم میکنند که سبب کم خونی و کاهش گلبولهای سفید خون میگردد. قرار گرفتن طولانی در معرض این سم باعث سرطان خون نیز خواهد شد، افزایش خطر ابتلا به سرطان ممکن است باعث سقط جنین شود.
حد مجاز قابل قبول بنزن در فضای بسته در سطح 50 میلی گرم در هر فوت مربع می باشد. خودرو پارک شده با پنجره های بسته در فضای مسقف شامل 400-800 میلی گرم بنزن خواهد بود. اگر خودرو در هوای آزاد زیر آفتاب در درجه حرارت بالاتر از 15 درجه سانتیگراد پارک شده باشد، سطح بنزن به 2000 - 4000 میلی گرم خواهد رسید، 40 برابر سطح قابل قبول... و مردم در داخل خودرو به ناچار مقدار اضافی از مواد سمی استنشاق میکنند.
توصیه می شود که شما قبل از ورود پنجره ها و درب را باز کرده تا هوا زمان کافی برای تبادل پیدا کند و سپس وارد شوید. بنزن سمی است که بر کلیه ها و کبد شما اثر میگذارد و برای بدن شما اخراج این ماده سمی بسیار دشوار است.
از لامپ های شکسته کم مصرف فاصله بگیرید
طبق هشدار وزارت بهداشت بریتانیا، در صورت شکسته شدن لامپ های کم مصرف بلافاصله اتاق را حداقل برای مدت 15 دقیقه ترک کنید.
لامپ های کم مصرف محتوی مقداری جیوه هستند که شدیدا سمی و خطرناک است و در صورت تنفس کردن آن میتواند موجب بروز میگرن، اختلال حواس، عدم تعادل و عوارض دیگر شود و در کسانی که آلرژی دارند میتواند موجب التهاب شدید پوستی شود همچنین برای جمع کردن شکسته ها نباید از جاروی برقی استفاده کرد، زیرا آلودگی را در خود نگاه داشته و در استفاده های بعدی به جاهای دیگر نیز منتقل میکند. بهتر است خرده ریزه های این نوع لامپ را با جاروی معمولی درون پاکتی ریخته و درش را بسته و هرچه زود تر از خانه خارج کرد.
وقتی همه خوابیم، راهزنان اینترنتی در پوشش بانک سامان!
بانکی دات آی آر: چند سالی است که در کشور ما بانک ها یا شرکت های وابسته به آنها امکاناتی را برای نقل و انتقال پول به صورت اینترنتی فراهم آورده اند. مثلاً با نصب دروازه پرداخت اینترنتی یک بانک بر روی یک سایت می توان پول کالا و خدمات را از طریق کارت های عضو شتاب از مشتری دریافت نمود.
یکی از معضلاتی که همزمان با افزایش روزافزون خریدهای اینترنتی، دامنگیر مشتریان و صاحبان کسب و کارهای الکترونیکی شده است، معضلی است به نام "فیشینگ" است.
"فیشینگ به بیان ساده یعنی طراحی یک سایت تقلبی (که آدرس و قالبی شبیه به دروازه پرداخت الکترونیک بانکهای معتبر داشته باشد) و جمع آوری و سپس سوء استفاده از اطلاعات کارت مشتریان"
هر چند سایت بانکی دات آی آر، بارها لزوم توجه و اطلاع رسانی در خصوص این معضل خطرناک را به گوش مسئولان بانک ها رسانده بود، اما گویا گوش شنوایی در خصوص لزوم توجه به امنیت خریدهای اینترنتی وجود نداشت.
مسئله تا بدانجا برای مسئولین برخی بانکهای کشور بی اهمیت بود که چندی پیش مدیر فناوری اطلاعات بانک پارسیان، علی رغم تایید کردن نگرانی بجای سایت بانکی در خصوص عدم آگاهی مردم نسبت به موضوع فیشینگ، این عدم آگاهی را مناسب دانسته و عنوان کرد اطلاع رسانی در این خصوص مردم را نسبت به پرداخت الکترونیک بی اعتماد می کند !
البته این مسئول محترم به این مسئله اشاره نکردند که در صورتی که حسابهای الکترونیک مشتریان از این طریق مورد دستبرد واقع شود، آیا باز هم از اعتماد صحبتی به میان خواهند آورد یا خیر! اما به هر حال یکی از بانک های خصوصی کشور اطلاع رسانی در خصوص جرم فیشینگ را (هر چند به صورت محدود) آغاز کرد که خود جای تقدیر دارد.
بانک سامان در سایت خود به صورت تلویحی به معضل فیشینگ در دروازه ی پرداخت الکترونیک خود اشاره کرده است، چنانچه به سایت این بانک برای خرید اینترنتی مراجعه کنید با پیغام زیر مواجه خواهید شد:
یعنی با تغییر یک حرف (s) ممکن است تمامی اطلاعات حساب شما در اختیار سارقان قرار بگیرد، و این برای دروازه ی پرداخت بانکهای معتبر کشور که حجم بالایی از تراکنش را به خود اختصاص می دهند می تواند بسیار خطرناک بوده و حتی منجر به فاجعه بشود و هر چند این اقدام کمی دیر انجام شده، اما در نوع خود جای تقدیر دارد.
من امروز خيلي خوشحالم كه در مراسم فارغ التحصيلي شما كه در يكي از بهترين دانشگاه هاي دنيا درس مي خوانيد هستم. من هيچ وقت از دانشگاه فارغ التحصيل نشده ام. امروز مي خواهم داستان زندگي ام رابرايتان بگويم. خيلي طولاني نيست و سه تا داستان است .
اولين داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بي ربط زندگي هست.
من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در كالج ريد ترك تحصيل كردم ولي تا حدود يك سال و نيم بعد ازترك تحصيل تو دانشگاه مي آمدم و مي رفتم و خب حالا مي خواهم براي شما بگويم كه من چرا ترك تحصيل كردم. زندگي و مبارزه ي من قبل از تولدم شروع شد. مادر بيولوژيكي من يك دانشجوي مجرد بودكه تصميم گرفته بود مرا در ليست پرورشگاه قرار بدهد كه يك خانواده مرا به سرپرستي قبول كند . اوشديداً اعتقاد داشت كه مرا يك خانواده با تحصيلات دانشگاهي بايد به فرزندي قبول كند و همه چيز رابراي اين كار آماده كرده بود.يك وكيل و زنش قبول كرده بودند كه مرا بعد از تولدم ازمادرم تحويل بگيرندو همه چيز آماده بود تا اينكه بعد از تولد من اين خانواده گفتند كه پسر نمي خواهند و دوست دارند كه دختر داشته باشند. اين جوري شد كه پدر و مادر فعلي من نصف شب يك تلفن دريافت كردند كه آياحاضرند مرا به فرزندي قبول كنند يا نه و آنان گفتند كه حتماً. مادر بيولوژيكي من بعداً فهميد كه مادرمن هيچ وقت از دانشگاه فارغ التحصيل نشده و پدر من هيچ وقت دبيرستان را تمام نكرده است . مادراصلي من حاضر نشد كه مدارك مربوط به فرزند خواندگي مرا امضا كند تا اينكه آن ها قول دادند كه مراوقتي كه بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. اين جوري شد كه هفده سال بعدش من وارد كالج شدم به خاطر اين كه در آن موقع اطلاعاتم كم بود دانشگاهي را انتخاب كردم كه شهريه ي آن تقريباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت براي شهريه ي دانشگاه خرج مي كردم بعداز شش ماه متوجه شدم كه دانشگاه فايده ي چنداني برايم ندارد. هيچ ايده اي كه مي خواهم با زندگي چه كار كنم و دانشگاه چه جوري مي خواهد به من كمك كند نداشتم و به جاي اين كه پس انداز عمر پدر ومادرم را خرج كنم ترك تحصيل كردم ولي ايمان داشتم كه همه چيز درست مي شود. اولش يك كمي كمي وحشت داشتم ولي الآن كه نگاه مي كنم مي بينم كه يكي از بهترين تصميم هاي زندگي من بوده است .لحظه اي كه من ترك تحصيل كردم به جاي اين كه كلاس هايي را بروم كه به آن ها علاقه اي نداشتم شروع به كارهايي كردم كه واقعاً دوستشان داشتم. زندگي در آن دوره خيلي براي من آسان نبود. من اتاقي نداشتم و كف اتاق يكي از دوستانم مي خوابيدم. قوطي هاي خالي پپسي را به خاطر پنج سنت پس مي دادم كه با آن ها غذا بخرم .بعضي وقت ها هفت مايل پياده روي مي كردم كه يك غذاي مجاني توي كليسا بخورم. غذا هايشان را دوست داشتم. من به خاطر حس كنجكاوي و ابهام دروني ام تو راهي افتادم كه تبديل به يك تجربه ي گران بها شد. كالج ريد آن موقع يكي از بهترين تعليم هاي خطاطي را تو كشور مي داد. تمام پوستر هاي دانشگاه با خط بسيار زيبا خطاطي مي شد و چون از برنامه ي عادي من ترك تحصيل كرده بودم، كلاس هاي خطاطي را برداشتم. سبك آن ها خيلي جالب، زيبا، هنري و تاريخي بود و من خيلي از آن لذت مي بردم. اميدي نداشتم كه كلاس هاي خطاطي نقشي در زندگي حرفه اي آينده ي من داشته باشد ولي ده سال بعد از آن كلاس ها موقعي كه ما داشتيم اولين كامپيوتر مكينتاش را طراحي مي كرديم تمام مهارت هاي خطاطي من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن ها را در طراحي گرافيكي مكينتاش استفاده كردم. مك اولين كامپيوتر با فونت هاي كامپيوتري هنري و قشنگ بود . اگر من آن كلاس هاي خطاطي را آن موقع برنداشته بودم مك هيچ وقت فونت هاي هنري الآن را نداشت .هم چنين چون كه ويندوز طراحي مك را كپي كرد، احتمالاً هيچ كامپيوتري اين فونت را نداشت. خب مي بينيد آدم وقتي آينده را نگاه مي كند شايد تأثير اتفاقات مشخص نباشد ولي وقتي گذشته را نگاه مي كند متوجه ارتباط اين اتفاق ها مي شود. اين يادتان نرود شما بايد به يك چيز ايمان داشته باشيد، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، زندگي تان يا هر چيز ديگري. اين چيزي است كه هيچ وقت مرا نا اميد نكرده است و خيلي تغييرات در زندگي من ايجاد كرده است .
داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شكست است.
من خرسند شدم كه چيزهايي را كه دوستشان داشتم خيلي زود پيدا كردم. من و همكارم هواز شركت اپل را درگاراژ خانه ي پدر و مادرم وقتي كه من فقط بيست سال داشتم شروع كرديم ما خيلي سخت كاركرديم و در مدت ده سال اپل تبديل شد به يك شركت دو بيليون دلاري كه حدود چهارهزار نفر كارمندداشت. ما جالب ترين مخلوق خودمان را به بازار عرضه كرده بوديم؛ مكينتاش. يك سال بعد از درآمدن مكينتاش وقتي كه من فقط سي ساله بودم هيأت مديره ي اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوري يك نفر مي تواند از شركتي كه خودش تأسيس مي كند اخراج شود، خيلي ساده. شركت رشد كرده بود و مايك نفري را كه فكر مي كرديم توانايي خوبي براي اداره ي شركت داشته باشد استخدام كرده بوديم. همه چيز خيلي خوب پيش مي رفت تا اين كه بعد از يكي دو سال در مورد استراتژي آينده ي شركت من با اواختلاف پيدا كردم و هيأت مديره از او حمايت كرد و من رسماً اخراج شدم. احساس مي كردم كه كلدستاورد زندگي ام را از دست داده ام. حدود چند ماهي نمي دانستم كه چه كار بايد بكنم . من رسماً شكست خورده بودم و ديگر جايم در سيليكان ولي نبود ولي يك احساسي در وجودم شروع به رشد كرد .احساسي كه من خيلي دوستش داشتم و اتفاقات اپل خيلي تغييرش نداده بودند. احساس شروع كردن ازنو. شايد من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل يكي از بهترين اتفاقات زندگي من بود. سنگيني موفقيت با سبكي يك شروع تازه جايگزين شده بود و من كاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگي من پر از خلاقيت بود.در طول پنج سال بعد يك شركت به اسم نكست تأسيس كردم و يك شركت ديگر به اسم پيكسار و با يك زن خارق العاده آشنا شدم كه بعداً با او ازدواج كردم. پيكسار اولين ابزار انيميشن كامپيوتر دنيا را به اسم توي استوري به وجود آورد كه الآن موفقترين استوديوي توليد انيميشن در دنيا ست. دريك سير خارق العاده ي اتفاقات، شركت اپل نكست را خريد و اين باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تكنولوژي ابداع شده در نكست انقلابي در اپل ايجاد كرد .من با زنم لورن زندگي بسيار خوبي را شروع كرديم. اگر من ازاپل اخراج نمي شدم شايد هيچ كدام از اين اتفاقات نمي افتاد. اين اتفاق مثل داروي تلخي بود كه به يك مريض مي دهند ولي مريض واقعاً به آن احتياج دارد. بعضي وقت ها زندگي مثل سنگ توي سر شما مي كوبد ولي شما ايمانتان را از دست ندهيد. من مطمئن هستم تنها چيزي كه باعث شد من در زندگي ام هميشه در حركت باشم اين بود كه من كاري را انجام مي دادم كه واقعاً دوستش داشتم .
داستان سوم من در مورد مرگ است .
من هفده سالم بود يك جايي خواندم كه اگر هر روز جوري زندگي كنيد كه انگار آن روز آخرين روززندگي تان باشد شايد يك روز اين نظر به حقيقت تبديل بشود. اين جمله روي من تأثير گذاشت و از آن موقع به مدت سي و سه سال هر روز وقتي كه من توي آينه نگاه مي كنم از خودم مي پرسم اگر امروزآخرين روز زندگي من باشد آيا باز هم كارهايي را كه امروز بايد انجام بدهم، انجام مي دهم يا نه. هر موقع جواب اين سؤال نه باشد من مي فهمم تو زندگي ام به يك سري تغييرات احتياج دارم. به خاطر داشتن اين كه بالآخره يك روزي من خواهم مرد براي من به يك ابزار مهم تبديل شده بود كه كمك كرد خيلي ازتصميم هاي زندگي ام را بگيرم چون كه تمام توقعات بزرگ از زندگي، تمام غرور، تمام شرمندگي از شكست، در مقابل مرگ رنگي ندارند. حدود يك سال قبل دكترها تشخيص دادند كه من سرطان دارم .ساعت هفت و سي دقيقه ي صبح بود كه مرا معاينه كردند و يك تومور توي لوزالمعده ي من تشخيص دادند. من حتي نمي دانستم كه لوزالمعده چي هست و كجاي آدم قرار دارد ولي دكترها گفتند اين نوع سرطان غيرقابل درمان است و من بيشتر از سه ماه زنده نمي مانم . دكتر به من توصيه كردبه خانه بروم و اوضاع را رو به راه كنم. منظورش اين بود كه براي مردن آماده باشم و مثلاً چيزهايي كه درمورد ده سال بعد قرار بود به بچه هايم بگويم در مدت سه ماه به آن ها يادآوري بكنم. اين به اين معني بودكه براي خداحافظي حاضر باشم. من با آن تشخيص تمام روز دست و پنجه نرم كردم و سر شب روي من آزمايش اپتيك انجام دادند .آن ها يك آندوسكوپ را توي حلقم فرو كردند كه از معده ام مي گذشت و وارد لوزالمعده ام مي شد. همسرم گفت كه وقتي دكتر نمونه را زير ميكروسكوپ گذاشت بي اختيار شروع به گريه كردن كرد چون كه او گفت كه آن يكي از كمياب ترين نمونه هاي سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است. مرگ يك واقعيت مفيد و هوشمند زندگي است. هيچ كس دوست ندارد كه بميرد حتي آنهايي كه مي خواهند بميرند و به بهشت وارد شوند. ولي با اين وجود مرگ واقعيت مشترك در زندگي همه ي ما ست. شايد مرگ بهترين اختراع زندگي باشد چون مأمور ايجاد تغيير و تحول است. مرگ كهنه ها را از ميان بر مي دارد و راه را براي تازه ها باز مي كند. يادتان باشد كه زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگي كردن تو زندگي بقيه هدر ندهيد. هيچ وقت توي دام غم و غصه نيافتيد و هيچ وقت نگذاريد كه هياهوي بقيه صداي دروني شما را خاموش كند و از همه مهمتر اين كه شجاعت اين را داشته باشيد كه از احساس قلبي تان و ايمانتان پيروي كنيد. موقعي كه من سن شما بودم يك مجله ي خيلي خواندني به نام كاتالوگ كامل زمين منتشر مي شد كه يكي از پرطرفدارترين مجله هاي نسل ما بود اين مجله مال دهه ي شصت بود كه موقعي كه هيچ خبري از كامپيوترهاي ارزان قيمت نبود تمام اين مجله با دستگاه تايپ و قيچي و دوربين پولورايد درست مي شد. شايد يك چيزي شبيه گوگل الآن ولي سي و پنج سال قبل از اين كه گوگل وجود داشته باشد. در وسط دهه ي هفتاد آن ها آخرين شماره از كاتالوگ كامل زمين را منتشر كردند. آن موقع من سن الآن شما بودم و روي جلد آخرين شماره ي شان يك عكس ازصبح زود يك منطقه ي روستايي كوهستاني بود . از آن نوعي كه شما ممكن است براي پياده روي كوهستاني خيلي دوست داشته باشيد. زير آن عكس نوشته بود
Stay hungry stay foolish
اين پيغام خداحافظي آن ها بود وقتي كه آخرين شماره را منتشر مي كردند stay hungry stay foolish
اين آرزويي هست كه من هميشه در مورد خودم داشتم و الآن وقت فارغ التحصيلي شما آرزويي هست كه
براي شما مي كنم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...
شما یادتون نمیاد، که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو
شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....
شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشي مي كشيديم. بعد تند برگ ميزديم ميشد انيميشن
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
شما یادتون نمیاد، افسانه توشی شان رو!!
شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم
شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!
شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن
شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)
شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران
شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد
شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم
شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!
شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره، الکی صدای گریه کردن درمیآورد
شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند
شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم
شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش
شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه
شما یادتون نمیاد، قبل از برنامه کودک که ساعت پنج بعدازظهر شروع میشد، اول بیست دقیقه عکس یک گل رز بود با آهنگ باخ،،، بعد اسامی گمشدگان بود با عکساشون.. که وحشتی توی دلمون مینداخت که این بچها چه بلایی سرشون اومده؟؟ آخر برنامه هم نقاشیهای فرستاده شده بود که همّش رنگپریده بود و معلوم نبود چی کشیدند.
شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم
شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)
شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه
شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...
شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه
شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرك خسته ميشه... بالهاشو زود ميبنده... روي گلها ميشينه... شعر ميخونه، ميخنده
شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد
شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه
شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!
خلاصه اش کردم شایدم یادتون بیاد این آخری رو امیدوارم هرگز تکرار نشه روزگار وحشتناکی بود
خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد
زندگی کنید و از حال لذت ببرید
اکنون فکر کنید و سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید
پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید
برندههای پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
نفرات برتر کنکور در چهار سال گذشته
آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید
نمی توانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشکل است، اینطور نیست؟
نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد
روزهای تشویق به پایان میرسد
نشانهای افتخار خاک می گیرند
برندگان به زودی فراموش میشوند
اکنون به این سؤالها پاسخ دهید
نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بودهاند ، بگویید
سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید
افرادی که با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیدهاند
به یاد بیاورید
پنج نفر را که از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید
حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟
افرادی که به زندگی شما معنی بخشیدهاند
،ارتباطی با (ترینها) ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبردهاند
آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند
مراقب شما هستند، همانهایی که در همه شرایط، کنار شما میمانند
کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است
شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟
اجازه دهید کمکتان کنم
شما در زمره مشهورترین نیستید
ولی
شما دوستان از جمله کسانی هستید که برای درمیان گذاشتن این پیام در خاطرمن بودید
قسمتی از یک ایمیل بود
هر وقت ناامید شدی به کوه برو ،فرياد بزن كه آيا هنوز اميدي هست،خواهي شنيد :هست هست هست
اين نيز بگذرد
پ ن :یادم نیست این جمله رو کجا خوندم
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم
دادن هایت
ندادن هایت
گرفتن هایت.......
دادن هایت را نعمت
ندادن هایت را رحمت
گرفتن هایت را حکمت
و چقدرفقيريم
بعضی هاهم رنگ جماعت می شوند ولی هم فكر جماعت نه