با من سخن بگو

از دلتنگی های ِناتمام ِ دل هامان

از دنياي ِكودكي مان كه به وسعت حياط كوچك خانه ايي قديمي بود

از دروازه باني هايت ،از گل نزدن هايِ عمدي ِمن

از بعذازظهرهاي ِپاييز و خواب هاي ِلذّت بخش ِزير نور آفتاب

از راه رفت وبرگشت مدرسه ،يادت هست ؟

به من نگاه كن

همان چشم ها ،همان نگاه ِمبهم ِغبارآلود

دست هايت را به من بده

همان دست ها،همان سرانگشتان ِهنرمند

با من حرف بزن

 بامن از ذرّه ذرّه ي ِتنهايي ات ،از خلا ءبگو

سكوت ،سكوت ،سكوت تا كِي ؟