مدرسه
هرسال هفته ي آخرشهريور بوي مدرسه همه جا مي پيچه ،حسّ ِ فوق العاده ايه نه؟بوي دفتر و كلاس هنوز هم بعد از گذشت سال ها اوّلين روزي رو كه با سلام وصلوات گريه كنان به مدرسه رفتم خوب به خاطردارم .من با گذراندن يه امتحان شبيه تست هوش يكسال زودتر رفته بودم .مادرم معلّم بودو مرا با خودش برد به دبستان نسرين مدرسه ايي در خيابان سرباز شهيد كه به قول خاله ام دوماه اوّل به بچّه ها ياد مي دادند كه نظافت يعني چه؟ خاله ام دفتردار مدرسه مان بود،اكثر معّلم ها آشنا بودند ولي من آنزمان تنها دانش آموز كلاس پنجاه نفري بودم كه فارسي صحبت مي كرد هيچ دوستي نداشتم بين همكلاسي هايم تنها بودم .زينب سه ساله بود يعني سه سال مردودشده بودو هنوز از الفبا چيزي نمي دانست .بغل دستي ام مي گفت تو زيادي تميزي واه واه چه افاده ايي هستي فارسي بلغور ميكني ترجيح مي دادم فقط گريه كنم تا شايد يكي دلش به حالم بسوزد و مرا از اينجا نجات بدهد امّا چند هفته كه گذشت ديدم انگار قضيه كاملا جدي هست و گريه فايده ايي ندارد .درتمام اين مدّت معلّم كلاس اوّل ابتدايي خانم اقبال اجلالي با حوصله ي توصيف ناپذيري كلاس را اداره مي كرد ونازم را مي كشيد تا بالاخره به محيط عادت كردم . من مديون او هستم چقدر دوستش دارم به پاس تمام زحماتي كه برايم كشيد درمقابلش سرتعظيم فرود مي آورم و انگشتان گچ اندودش را مي بوسم .او براي من بسيار ارزشمند هست وقتي كنكور قبول شدم بعد از ۱۲ سال پيدايش كردم و به ديدنش رفتم آنچه كه از او در ذهنم نقش بسته بود خانمي بسيار بلند قد و مقتدر بود .دفتر ديكته و مشقم را همراه خودم بردم و منتظرشدم كلاسش تمام شود وقتي زنگ خورد يك دفعه ديدم خانم بسيار ريزنقشي وارد دفترشد دفترم را كه ديد گريه كرد ...بقيّه اش رو خودتون مي تونيد حدس بزنين .
خلاصه اين بود خاطره ي من از دبستان و كلاس اوّل
پ ن : من هيچوقت انشا ننوشتم تمام انشاهاي من رو مامانم مي نوشت براي امتحانات هم چند موضوع مشخص رو حفظ بودم . حتّي پايان نامه ي دانشگاهم رو هم با مامانم نوشتم .هر ايرادي رو درنوشته هام هست قبول دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ ساعت توسط آنا
|
آنا به زبان آذری یعنی مادر